تبليغاتX
رقص مرگ

رقص مرگ

فقط میخوام تو همین رویای شیرین خودم بمیرم

+ نوشته شده در  3 Dec 2006ساعت 14:25  توسط روهام  | 

گفتي عاشقمي . گفتم دوستت دارم .

گفتي اگه يه روز نبينمت مي ميرم . گفتم من فقط ناراحت ميشم .

گفتي من به جز تو به كسي فكر نمي كنم . گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم .

گفتي تا ابد تو قلب مني . گفتم فعلا تو قلبم جا داري .

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم . گفتم اگه تو بري با يكي ديگه من فقط دلم مي خواد طرفو خفه كنم

گفتي ......... گفتم ............

حالا فكر كردي فرق ما ايناست ?

فرق ما اينه كه تو دروغ مي گفتي ? من راستشو مي گفتم !

+ نوشته شده در  3 Dec 2006ساعت 14:23  توسط روهام  | 

به دیار دیگری میروم

میروم که شاید کسی یادم کند...

شاید به یاد من کسی گریه کند...

شاید روزی که بفهمم کسی عاشقم هست...

دیگر عاشق نباشم....

چون دیگر نخواهم بود....

...برای کسی که هرگز یادم نکرد...       ...برای کسی که هرگز یادم نکرد...

+ نوشته شده در  3 Dec 2006ساعت 14:21  توسط روهام  | 

+ نوشته شده در  3 Dec 2006ساعت 14:18  توسط روهام  | 

+ نوشته شده در  3 Dec 2006ساعت 13:38  توسط روهام  | 

+ نوشته شده در  2 Dec 2006ساعت 14:51  توسط روهام  | 

+ نوشته شده در  2 Dec 2006ساعت 14:38  توسط روهام  | 

+ نوشته شده در  2 Dec 2006ساعت 14:30  توسط روهام  | 

+ نوشته شده در  2 Dec 2006ساعت 14:20  توسط روهام  | 

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یه بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

+ نوشته شده در  2 Dec 2006ساعت 14:16  توسط روهام  | 

زندگي جز قماري بيش نيست ***شادي و غم هر دو را خود ساختيم

گر به شادي بگذرد ما برده ايم*** گر شود طي دوره غم باختيم

+ نوشته شده در  2 Dec 2006ساعت 14:4  توسط روهام  | 

+ نوشته شده در  2 Dec 2006ساعت 13:40  توسط روهام  | 

+ نوشته شده در  2 Dec 2006ساعت 13:10  توسط روهام  | 

+ نوشته شده در  2 Dec 2006ساعت 12:29  توسط روهام  | 

گريه نکن

اشکهايت را برايم نگه دار

من آنها را به شمعداني کوچکم مي دهم

شمعداني کوچک من شوري اشکت را دوست دارد

شمعداني کوچک من دلش براي چشمهايت تنگ مي‌شود

گريه نکن

اشکهايت

هنوز تن شمعداني‌ام از اشکهايت مي‌سوزد................

+ نوشته شده در  1 Dec 2006ساعت 16:31  توسط روهام  | 

+ نوشته شده در  1 Dec 2006ساعت 16:21  توسط روهام  | 

 

وقتي مي بينم..اشكامُ كه غَلط مي زنن رو گونه هام!


وقتي مي بينم..اين دل به هق هق ميوفته!


وقتي مي بينم..كه قلبم همه سختي ها رو تحمل مي كنه!


وقتي مي بينم..كه زندگي تبديل شده به يه اجبار!


وقتي مي بينمُ..مي بينم!


از اين زمين خاكي سنگ دل متنفر مي شم!


و وداع مي كنم...

+ نوشته شده در  1 Dec 2006ساعت 16:19  توسط روهام  | 

 

+ نوشته شده در  29 Nov 2006ساعت 13:39  توسط روهام  |